تبليغاتX
پشت پرچین آفتاب
قصد دارم دیگه از آقایی چیزی ننویسم !

این پایین یکی از تفاوت های من و گلادیاتور رو میتونید مشاهده کنید . تازه این از تفاوت های الکی بود :دی


» بعد نوشت : این عکس ( + ) ما است که به پای هم سنگ پا سابیدیم و پیر شدیم. البته نه آقایی به این زیبایی است ، نه من به این زشتی !

دوشنبه 7 دی1388ساعت 16:1 | نوشته : نـــگــارینــــا |

خیلی ها محرم رو برای خودشون نون دونی کردن هزار و یک .... ( استغفرالله ، میخوام دهنم وا نشه ) . نهایت کار فرهنگی هم که بعد کلی زور زدن انجام میدن ، گِل پاشیدن به ماشین و نوشتن جملاتی گهربار ( + ) . خیلی ها هم که شورش رو در آوردن و حرمت و احترام هم سرشون نمیشه ! دوران دبیرستان که بودم ، بچه ها گولم زدن که ما هر شب میریم هیئت و دسته میبینیم ، تو هم بیا ! من هم یه شب مامانم رو کشون کشون بردم که بباید بیای ، من از بقیه عقب موندم ، اونا چیزایی میبینن و یاد میگیرن که من نه ! فردای اون روز که عاشورا میشد ، خانومه با پسرش اومدن در ِ خونمون خواستگاری ! ( ترسیدن من فرار کنم ، نمیدونستن من بعد این همه سال هنو تو همون خونه هستم ! ). شما که عزاداری نمیکنی و برات اصلا مهم نیس ، اقلا حرمت این روزها رو نگه دار. سنّی ها* به حرمت حضرت رسول رعایت میکنن ، ولی ما شیعه ها ...

حسین ( ع ) را با ترک یک گناه یاری کنید.



چهارشنبه 2 دی1388ساعت 22:38 | نوشته : نـــگــارینــــا |

حامد ِ تک نوشت از ما دعوت کرده که 5 تا خصوصیت که خواننده ها از اون بی خبرند رو بگیم . من که تا حالا نقابی به چهره نزده بودم که با این بازی لو برم . پس خیلی ریلکس شروع به لو دادن میکنیم !

1 - بسیار بسیار بابایی می باشم . هنوز پدرم موهامو شونه میکنه و مثل یه دختر بچه 3 ساله برای پدرم هستم . خیلی به خانوادم وابسته ام و بیشترین مدتی که ازشون دور بودم دو هفته رفتم کرج خونه عمه ام که روزی سه بار به خونه زنگ میزدم ، از خونه هم روزی 5 بار بهم زنگ میزدن . آقایی هم اگه میخواد خونه بگیره باید دیوار به دیوار خونه خودمون باشه چون من شبا باید خونه خودمون بخوابم :دی!

2 - زود رنج و حساسم . اشکم دم ِ مشکمه . ( این مسئله تا به حال توی نت پیش نیومده ). ولی خیلی از مسائل رو تو خودم میریزم و به روی کسی نمیارم ، انگار نه انگار که شنیدم یا دیدم و همین باعث شده خیلیا از این رفتارم سوء استفاده کنن. اگه واقعا از کسی ناراحت باشم بروز میدم . آدمی نیستم که تو روی طرف بخندم و قربون صدقه اش برم ولی توی دلم کینه اش رو داشته باشم و بخوام که سر به تنش نباشه . با رفتارم مشخص میشه که از کارش ناراحتم و تا مشکل برطرف نشه آروم نمیشم . بعد حل هم قضیه رو واسه همیشه فراموش میکنم ، بدون هیچ کینه ای ( بچه های یونی این قضیه رو چند هفته قبل دیدن )

3 - کودک درونم فقط توی خانواده و در کنار دوستای صمیمی ام از در و دیوار بالا می ره و شیطنتم فقط این جاهاس که معلوم میشه . واسه همین کسایی که منو واسه اولین بار میبینن یا زیاد نمی شناسمشون و از جنبه اشون اطلاع کافی ندارم بهم میگن تو چرا انقد ساکتی ، چقد مرموزانه رفتار میکنی ، چقد آرومی و ...

4 - به کسی ( مخصوصا پسرا ) رو نمیدم . همیشه حد و مرزمو مشخص میکنم . ولی با همه ( دخترا ) دوست میشم و فک نمیکنم که از کـــ.ـــون فیل افتادم و اِفه چُسه بیام . همه رو خوب میبینم مگه خلافش ثابت بشه .

5 - اگه کسی از چشم بیفته دیگه افتاده ( مواظب خودتون باشید ) نمونه اش همین اسهال ( این اسمو خودم براش انتخاب کردم که حالم ازش به هم میخوره ) . دیگه هیچ راه بازگشتی وجود نداره ، اگه پیغمبر زاده هم بشه دیگه نمی خوام ببینمش . 

-------------------------------------

مهم نوشت : من پای این کودک درونم و شیطنت هامو به اینجا هم باز کردم ( درست یا غلط ) اما فقط واسه اینکه شما با خوندن روز مره هام بخندین یا گاهی اوقات پندهایی !!!!! بگیرید . فکرشو نمیکردم که بعضی ها از این رفتار من سوء استفاده کنن و حتی فکر های بدی درباره خودم و طرز برخوردم داشته باشم . من بعد 3 ترم تو دانشگاه تازه به پسرا رو دادم که یه سلامی بکنن و اندکی شوخی تهش اضافه کنن . چون هرچی باشه اینجا ایرانه . فک میکردم بلاگر ها جنبه بالاتری داشته باشن ، اما ... راس میگن که به روی خیلی ها نباید خندید !

یلداتون قشنگ :)

دوشنبه 30 آذر1388ساعت 12:56 | نوشته : نـــگــارینــــا |

همیشه فکر میکردم آدم ها هر قدر هم کتمان کنند باز هم ذات خود را به تو یا من نشان می دهند . فکر می کردم سادگی کلام صفای باطن را می سازد ؛ اما ... امروز هوا قشنگ نیست ، دلم احساس خوبی نمی کند . تشنگی تابستان با یک مشت آب خنک حوض رفع میشود اما تشنگی محبت دو دوست را حتی آب دریا هم جوابگو نیست .  زندگی را فقط برای این دوست دارم که تو باشی ...

کاش میشد عشقت را فقط چند روز به من قرض بدهی . آنقدر دلتنگ راه رفتن با آرامش شده ام که وصله های امید هم دیگر دلم را سامان نمیدهد .  این حرف ها برای او چرند است ، برای تو نمیدانم ، ولی برای من ...

کاش مرگ آنقدر مهربان بود که هر کسی آرزوی همگام شدن با آن را داشته باشد . کاش غروب آنقدر سرخ نبود که دست ها برای ندیدنش روی چشم خیمه بزنند . نیاز یک خوره شده در وجودم و در کنار همه اینها تنهایی و کسی را برای صحبت نداشتن از همه بدتر .

محبوبه شب کوچکم مریض شده و هیچ کس حالش را نمی پرسد . محبوبه تمام احساس من است این را که میدانی ؟! کلمات پوچ و نامفهمو مرا به دل نگیر ، خلاصه همه حرف هایم دلتنگی است . فقط جمله ها یاریم میکند تا بیشتر با تو باشم و همه آرامشم زمانی است که یک هم صحبت مانند تو پیدا شود که فقط بگوید و من بشنوم . در حصار دنیا قاصدکی هم پیدا نمیشود که برایش از خودم ، از همه بگویم و باز این منم که تنها شدم . و سخت ترین فکر اینکه هیچ کس حوصله تو را ندارد . من اینها را نمیخواهم !

شنبه 28 آذر1388ساعت 23:58 | نوشته : نـــگــارینــــا |

دیشب داشتم با چشمان غیر مسلح وضعیت نپتون را بررسی میکردیم و تعداد ستاره هایی که از پریشب تا دیشب مرده بودند را میشماردم و فاتحه میخواندم. جا دارد اینجا ذکر مصیبتی از روزهای سخت هم داشته باشم .

من عینک ِ خدا بیامرز را خانواده مادری به ارث برده بودم . خانواده پدریمان همگی یک مریضی با کلاس دارند ، ناگهان  خودشان را لوس میکنند و میگویند ، آخ قلبم ! اما خانواده مادری هر چه مریضی ضاقارت و بی کلاس است را جمع کرده و نسل به نسل ، سینه به سینه منتقل میکند ، نمونه اش همین عینک ! ( این ها را گفتم که آگاه باشید مادرم سپرده است که بعد عمل اگر عینکی ها را مسخره کنم یا بهشان بخندم ، شیرش را حلالم نمیکند ، وگرنه تا به حال کلی بهتان خندیده بودم . یاه یاه یاح یاح )

این ده سال و اندی که عینک میزدم ، هزار و یک بلا از نوک بینیمان رد شد . زمستان ها بر من عذاب قبر وارد میشد . آرزو به دلم مانده بود با خیال راحت شال گردنم را شونصد دور دور خودم بپیچم و بر زمین نخورم ! با اولین دم و باز دم دید ما از بین میرفت و هر لحظه ممکن بود خود را در دیوار بیابم . خدا آن روز را نمی آورد که باران یا برف می بارید ، دلم میخواست عینک را کنار جوی آب بگذارم و خود را به جلوی ماشین پرتاب کنم تا هر دو خلاص شوم . اگر دستم را سایه بان میکردم ، ملت به عقلم شک میکردند و میگفتند : دختره بیچاره خل شده ، میترسه آفتاب اذیتش کنه ! ما هم مایه دار نبودیم عینک برف پاک کن دار بخریم ! واویلا زمانی بود که به مهمانی دعوت میشدم . تا 15 دقیقه همه را بخار میدیدم و 90% را از قلم میانداختم و 5 تا در میان سلام و احوالپرسی میکردم . خدا را شکر در اکثر موارد مادران پسرانی که ازشان متنفر بودم هم حضور داشتند و در همان مهمانی مرا از لیست خط میزدند . مشکل دیگر هنگام غذا درست کردن بود . اگر در قابلامه ( همان قابلمه ) را بی هوا برمیداشتم ، غذا هم مزه عینکمان میشد . همه این ها را میشد تحمل کرد ، اما یک هفته قبل از استخر رفتن عزا میگرفتم ! بار ها سر ِ یکی دیگر را به جای دوستانم زیر آب کردم ! یک بار در عمق 4 متری بودیم و یکی دیگر آن زیر ها دست و پا میزد و گویا داشت خفه میشد و من نمی دیدم . ساعت استخر را هم شانسی حدس میزدم و به بقیه بی عینک ها میگفتم و بعد میخندیدم . مصیبت ها به این جا ختم نمیشد . در حمام همه چیز را اشتباهی بر بدن خود میمالیدم . چند بار هم فراموش کردیم لیف بر تن شریف بکشم ! در دعواها و شلوغی ها نقطه ضعفم همین عینک بود ، اگر نبود یا به عمد نیست میشد یک بازنده به حساب می آمدم . البته در دعواها با خان داداشم که خیلی فیر پلی بود ، استپ میکردیم تا من عینک را بیابم ! یکی دیگر از مشکلات فرت شدن همه بزک دوزک ها بود ، هر چقدر هم به خودمان می رسیدیم از پشت عینک مانند مالیدن چیز بر صورت بود . اگر هم در مراسم عینک را بی خیال میشدم ، دیگر فرق صندلی با انسان را متوجه نمی شدیم و فردا برایمان حرف در می آوردند که دختر آداب معاشرت بلت نبود ! در عروسیمان هم که نمیشد عروس با عینک باشد !!!! سخت ترین و سوزناک ترین هم این بود که ما ازدواج کنیم و ...  بچه مان با عینک به دنیا بیاید !

هر چه بدی داشت چند مزیت به درد نخور داشت . یکی اینکه می شد کسی را دید زد بدون اینکه متوجه شود ! ( نور می افتاد تو شیشه ) . تقلب کرد بدون اینکه کسی بفهمد و نقش آینه را برای سایرین ایفا کرد .

عینک سابقم را که 7 سال عوض نکرده بودم و الان عتیقه شده و چند روز دیگر با هواپیمای اختصاصی می آیند تا به لور ببرندش را هم به یادگار نگه داشته ام . ( آن جلبک ها را میبینید ، ببینید دیگر ! )

» 20 % عمل من به خاطر زیبایی بود . اگر به دنبال زیبایی بودم لنز میزدم ( هر چند بابایی گفته بود تا من زنده ام حق نداری لنز بذاری )

بعد نوشت که یادمان آمد : عینک اینجانب از کثیفی گوی سبقت را از ... برده بود ، سال به سال تمیزش نمیکردم مگر موقع خانه تکانی که با عینک حمام میرفتم . اونواع غذاها و ... هم رویش قابل شناسایی بود . مشکل دیگر این بود که نمیشد سایر عینکی ها را ماچید ( بعد عمل به عموم زنگ زدم که بیا راحت همدیگرو بماچیم که عینکم فرت ) . در رکوع ِ نماز عینک آویزان میشد و چند صد بار تاب میخورد ، اگر هم بر زمین میگذاشتی با فرش یکی میشد و ...


دخترخانم ها توجه کنند ، اصلا نگران شماره بالای عینک نباشید ، هر چه شماره بالاتر ، مهریه سنگین تر.


پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 18:28 | نوشته : نـــگــارینــــا |

خدا رو شکر  یواش یواش همه دوستان را به خانه بخت میفرستیم و خودمان می مانیم و حوض و آقایی که آن گوشه ایستاده و می خندد .

فاطمه هم رفت :) البته هنوز نرفته ، ولی خب رفت :) بالاخره تفاوت هایی با ما دارد ، خانم شده است . ما به دنبال جینگول پینگول هستیم و او به دنبال جهیزیه و خرید عروسی . ما با دختر خاله مان اس ام اس بازی میکنیم و تک میزنیم و فحش به یکدیگر می گوییم ، او به همسرش زنگ میزند و خسته نباشید میگوید و انرژی میدهد . ما کلاس را جیم میزنیم که بخوابیم ، او می رود که ... بگذریم ، تفاوت ها زیاد است ! یکی از این تفاوت ها در این ( + ) عکس مشخص است ! آن چیزی که در وسط اضافی هم که معلوم است ، پنکک اینجانب میباشد که گویا در روز و شب عروسی هم باید در کنارم باشد.

امروز خودمان را چتر کردیم و به مناسبت این پیوند مبارک و آسمانی ، نهار را مهمان جیبش شدیم ( نمیدونم جیب خودش یا آقایش ) . هر چه باشد نصف دینش را کامل کرده ، اسلام را حفظ کرده ، کم الکی نیست ! در این بی شوهری و قحط الرجال توانسته کسی را دست و پا کند . برای این پیروزی هم شده باید نهار میداد .

من که یک هفته چیزی نخورده بودم و تا دم ِ رستوران شربت اشتها میخوردم ، سپیده هم رجیم ( همان رژیم ) را بیخال شده بود . و نتیجه شد این ( + ) . همانطور که مشاهده میکنید عروس خانوم تقریبا هیچ چیزی میل نکرد و ما هم غذا از گلویمان پایین نمی رفت !!!! هر کس هم بگوید نگار شلخته غذا میخورد و دستمال زیاد مصرف میکند خر است :دی

نوشتن این پست چند هدف داشت :

آنهایی که با آقاییشان به گردش رفتند و نیامدند دلشان ( جای دیگر نه ، فقط دل ! ) بسوزد .

امروز یک روز قشنگ بود.

از آنجایی که آقایی فعلا قصد آمدن ندارد و تا نوبت ما شود که از این نهارها بدهیم ، همه این جمع با آقایشان و بچه ها می آیند ( فک کن ، ما تازه شوهر میکنیم ) از همین الان به فکر ِ ... باشیم .

----------------------------

بی ربط نوشت : 

دلم برای آقایی تنگ شده ، هم اکنون همین ( + ) را می شنویم .

 عزیز مهربونم ، درد و بلات به جونم

--------------------------------------

بعد نوشت : مخلفات هم داشتیما ، اما عکسای سری اول بود که خودمونم توش بودیم ( چیه ، اتظار داری اون عکسارم بذارم ؟ ) گفتم بگم که مدیونی پیش نیاد :)



چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:49 | نوشته : نـــگــارینــــا |


بر سر در خانه خیالم زده ام ، اینجا قفس پرنده ای خاموش است 

ققنوس ضمیر من اسیر خود بود ، دلباختگی توطئه و پاپوش است

پاییز 88

 

سه شنبه 24 آذر1388ساعت 11:15 | نوشته : نـــگــارینــــا

آقا احسان یه نرم افزار طراحی کرده که راحت میشه از بلاگفا گوچ کرد و به هر جایی رفت :)


اسمش رو هم آتیش گذاشته :)

انتقال از بلاگفا به ورد پرس

آتیشی که ایشون به پا کرده :)


اولین بار که وبلاگ ... تو وردپرس به من نشون دادن ، کل شاخ درآوردم که درست میبینم یا نه ؟

وبلاگ خودم هم موش آزمایشگاهی ایشون بود و ممکن بود یهو بپرم وردپرس :)

من تو این کار نقش تشویق کننده و تماشاگر رو داشتم :) کلی براشون سوت بلبلی زدم تا تونست درستش کنه :)

تا یادم نرفته ، احتیاجی به پسورد وبلاگ و اینا نداره و همینش منو کشته :)

دوشنبه 23 آذر1388ساعت 20:39 | نوشته : نـــگــارینــــا |

عجیب دچار روزمرگی شده ایم ! صبح ها تا ساعت 10 میخوابیم و هزار و یک بد و بی راه از جانب مادر بزرگ را به جان میخریم ، به نت می آییم و سرکی میکشیم و دوباره میخوابیم ، برای اجابت مزاج بیدار میشویم و دوباره میخوابیم ، با بی میلی غذایی میخوریم و دوباره میخوابیم ! تنها سرگرمیمان هم این شده که مانند پیرزن ها قطره به چشممان بریزیم و دوبار بخوابیم ! البته از آنجایی که چشممان مانند کـ.ـون سوزن ریز نیست و درشت میباشد ( نگفتم چشم ِ گاو دارم که میگویی ماشاالله ) یک جوی آب در کنار چشمم بوجود آمده که تا قطر را میریزیم ، از چشممان به بیرون میریزد و همه عملیات منتفی میشود و ما دوباره میخوابیم . 

کارمان شده در حالت خلسه فرو رفتن و به رویا پرداختن . جدیدا هم دلمان میخواد مادر شویم ! حوصله هیچ چیز را نداریم ، این ترم را هم مشروط میشویم تا بقیه بفهمند که ما میتوانیم ! تنها نوشته های شما خنده بر لبمان می نشاند . چند شب پیش هم آقایی به خوابمان آمد که : ضعیفه ، وبت را حذف کن ! 


+ من که میگویم دلمان میخواهد مادر شویم ، حالا شما و آقایی شوخی بگیرید !


چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 11:36 | نوشته : نـــگــارینــــا |

با ورود به وبلاگستان میخواستم چیزهایی برایم یادآوری شود ( مثل تنهایی ) و چیزهایی از یادم برود ( مثل تنهایی ) در این مدت دوستان بابی پیدا کرده ام که در یادآوری تنهایی اینجانب نقش موثری داشتند :)

بازی ای که بابالنگ دراز به راه انداخته بهترین فرصت است که از این دوستان باب یادی بکنیم :)

1- بابالنگ دراز پنج فوتی ( مقام عظمای وبلاگستان و طنّاز نگی ) : یادش بخیر ، مقام طنازی که در دبیرستان به ما اعطا شده بود دو دستی تقدیمش کردیم و یک تشکر هم دریافت نکردیم ، چه رسد به ماچ و دست بوسی ! از طریق مستر افشین با طنزهایش آشنا شدم و از 14امین پست مثل بختک نوشته هایش را میخوانم و پدرم را هم معتاد کردم . موجودی است دو شلواره که ا.ن و جودی را با هم میخواهد. از شواهد پیداست که بسیار غیرتی میباشد و هر وعده 4 بار جودی را با کمربند کبود و سیاه میکند . من همین جا از ایشان تقاضا دارم که یک دوره آموزش رایگان چتر بازی در وبلاگشان بگذارند تا ما هم فوت و فن را یاد بگیریم . یک مریضی دارد به نام حذف پست که از صاحب این روزها میخواهیم جوانمان را به ما برگرداند . خیلی خیلی دوستش میداریم و اگر کسی از نوشته هاشی نمرده ، خر است .

دوستان بابالنگ دراز ( + )

تا نگفته از دنیا نرفتم ، فیدش هم این است : http://feeds.feedburner.com/babalengderaz5footi

2- مستر افشین : ایشان استاد بنده در تعویض عنوان وبلاگ هستند و مشوق اصلی برای تعویض در آخرین بار. در صدمین پست وبلاگش با ایشان آشنا شدم .یک پسر آریایی . نوشته های سی یا سی اش را دوست دارم . قرار است داماد بنده شود و گل دخترم را به دستش بسپارم ، البته هنوز آقایی از این موضوع خبر ندارد و جرات دخالت هم ندارد ، پسر به این خوبی ، تازه به گل دخترمان هم خوش میگذرد . ( البته مستر جان فکر نکن به همین راحتی تو را به غلامی قبول میکنیم ، باید 3 دور وبلاگستان را بدوون موس سینه خیز بروی ، تازه راضی کردن آقایی هم با خودت ! فکر سن و سال هم نباش ، تو را در فریزر میگذاریم و گل دخترم را در زودپز )

دوستان مستر افشین : زنونه - مردونه

3- احسان عیوضی از آفریقا : همیشه دلم میخواست یک برادر بزرگتر داشتم و آقا احسان برادر رویاهای من است . یک مهندس فهمیده و با غیرت . نوشته هایش را خیلی دوست دارم و در هر پستش حداقل یک جمله مناسب حال من پیدا میشود . وقتی نوشته ی : " سلام در جواب کامنتتون » احسان عیوضی مینویسد :  " را میبینم یعنی جواب یک کامنت ، پر از انرژی . قرار است یک تمساح برایم سوغاتی بیاورد تا حال ِ خان داداشم را با آن تمساح بگیرم . خدا میداند وقتی کامنت ها و پی ام هایم تا آفریقا میرود چفدر خوشحال میشوم . در کنار ایشان میتوان کلی چیز یاد گرفت . یک عیدی هم به اینجانب داده اند که ما به ایشان افتخار میکنیم .

4 - نسرین ( سیاه + سپید + خاکستری ) : خانمی است برای خودش ! وقتی در جشن پرشین بلاگ دیدمش و در اولین لحظه مرا شناخت کلی به دلم نشست . با تصورات من فرق داشت ، خیلی ساده و مهربان . البته یه آقایی کنارش بود که من و سپیده داشتیم از فضولی میمردیم که بعدها متوجه شدیم دوست وبلاگی بود ( گفتم که بگم مدیونی پیش نیاد ). نوشته هایش فکر شده است و چیز به خورد ملت نمیدهد. قرار است عیالش شوم ( مگر نسرین ما را خوشبخت کند ، این آقایی که دس دس میکند ). دلتان بسوزد ، از من عکس هم دارد :دی هر چه از خوبی و خانومی اش بگویم کم است . فرشته وبلاگستان میباشد.

دوستان نسرین : آقایان همسایه - خانوما تو راهند

5- یوتاب : یک بانوی واقعا آریایی. خیلی دیر با ایشان آشنا شدم ، اما خیلی دوستش دارم . مهربان و عاشق پیشه است . نوشته هایش به من آرامش میدهد ، حتی گله هایش . همیشه برای زندگی و محمدش دعا میکنم . اگر به من میگفتند خواهر انتخاب کن ، میگفتم یوتاب را میخوام فقط ! یکبار نوشت که مادر شده و با احساس من بازی کرد ، کلی ذوق مرگ شدم ، اما گول خورده بودیم :|

6- حامد ( تک نوشت ) : یک کلام ، گلابی است :دی . مطالبش بیشتر آموزشی است و من خیلی چیز یاد گرفتم اما به رویش نیاوردم . وبلاگش خیلی جل الخالق دارد ، فینگلیش تایپ کنی فارسی میشود ( جل الخالق ). بالاخره نفهمیدیم که از شوخی ناراحت میشود یا نه ! ( اگر هم میشود برود به مامانش بگوید ). علاقه زیادی دارد به بابالنگ دراز بگوید برنج محسن. اکثرا زعفران میخورد ، خیلی خوش خنده است . هر وقت از جانش سیر میشود می آید و به من میگوید نگین.

دوستان حامد ( + )

7-هاD : از بعضی از نوشته هایش چیزی سر در نمی آورم ، اما آنهایی را که میفهمم خیلی دوست دارم. به تازگی مینیمال مینویسد که دیگر نور علی نور شد ! بعضی وقتا منحرف مینویسد ، اما ما که منحرف نمیشویم !!!! خیلی هم خوب میدانیم که هیچ لینکی حذف نشده ! اصلا شبیه تصورات من نبود ! آرزو به دل ماندیم تا یک بار کلیک رنجه اش شدیم و نا کام از دنیا نرفتیم !

8 - بانو : خدایا ، آقایی ما که در خواب زمستانی است ، آقایی بانو را زودتر به او برسان ! کوتاه و مفید مینویسد ، من هم میفهمم چه مینویسد ! پس خیلی نوشته هایش را دوست دارم . دیدنش باعث شد ذهنیتم نسبت به او عوض شود و تازه بفهمم چه کامله خانومی است . امیوارم خوشبخت شود :)

9 - سید : گل پسرم ، تاج سرم .. روزانه نویسی میکند همرا با طنز ، یک روز عاشق است یک روز فارغ ! قرار است یک عروس برایم بیاورد که چشم حسودو بخیل بترکد .همرا با مادرش عاشق شده ، همه دختران وبلگستان دخترش هستند و بر سر همه دست نوازش میکشد . من که بدی ازش ندیده ام . عاقبت بخیر شوی مادر

10 - سارای : کمی دیر به او رسیدم ، وگرنه الان هم دانشگاهی بودیم و توهماتش فقط من بودم ! اولین بار که دیدمش فقط نگاهش میکردم ، خیلی هم تابلو ! چهره اش آرامش بخش است و لبخندش مرا یاد کودکی ام می اندازد . قانع است ، یکبار در هفت تیر هرچه گفتم بیا برایت مانتو یا بوت بخرم ، نگذاشت ! ( سارا خودت نخواستیا )  یک لوبیا دارد که خیلی دلم میخواهد ببینمش . 

11 - پریا : دوست داشتنی و مهربان ، روزانه نویسی میکند و یک موضوعی خیلی مرا نگران کرده و آن هم ف است که نمیدانم کیست ! همیشه دلم پیش اوست که اگر آبمیوه خورد و در گلویش پرید کسی هست که نجاتش دهد یا نه ! انقدر از خواهر زاده اش تعریف میکند که ما هم دلمان میخواهد !

12 - آرین : مصداق کامل ِ حلال زاده به دایی اش میرود . هم سن  خان داداشم است و مثل او دوستش دارم ، البته آرین کار فرهنگی میکند و خان داداش زور و بازو . امضایش را قربان که نمیدانم چه طور همچین امضایی از خودش در کرده است . از وجود برخی وبلاگ ها جان و روح خود را عذاب میدهد که اصلا خوب نیست ! شیطنت های مدرسه اش را دوست دارم .

13 - تبسم : با پشتکاری که در یادگیری ساخت لینکدونی گوگل ریدی داشت مرا شیفته خود کرد ، هر روز به وبش سر میزدم تا ببینم بالاخره لینک دونی را ساخت یا نه ! ( بیچاره مستر افشین ، موهایش سپید شد ). کمی تخس است ، اصلا به حرف های من گوش نمیدهد و هی سرما میخورد . بعضی وقتا نمیفهمم چه مینویسد ! خیلی حساس است و قدر این احساس لطیف خود را ... . خانمی است برای خودش ، خیلی دوستش دارم .

14- پرهام : اگر ا . ن آدم شد ، پرهام هم عکاس میشود. در همه عکس هایی که به ما داده همه ناقص الخلقه هستند جز عکس هایی که خودش هم هست! فرید (مسافران ) را که میبینم به یاد او می افتم ، پرهام را که میبینم به یاد فرید . شعر ها و عاشقانه هایش خیلی خواندنی و زیبا هستند ، طوری که گلادیاتور هم خوشش امده !!!!!! اگر کمی طول میکشید ، عکس های عروسی من وآقایی زودتر از عکس های او به دستم میرسد. کلی اصرار کرد که عکاس عروسیمان شود که من قبول نکردم !

15 - عرعری : به تازگی وبلاگنویسی میکند و هنوز سمّش گرم نشده میخواهد برود وردپرس . تازه داماد است و باید چند جلسه بگذارم تا با آقایی رفت و آمد کند بلکم تاثیر داشت آقایی هم سرش به جایی خورد و آمد . هدر درست میکند که طراحان گرافیکی انگشت به دهان فقط نظاره میکنند. طنز مینویسد که خواندنی است ، جای کار بیشتری دارد که چون فعلا در حال و هوای عروسی و اینهاس وگرنه باید تند تر آپ بنماید .

16 - یادداشت های من و مادر شوهر : خواندن پست هایش به همه عروس خانوم ها و عروسان آینده توصیه میشود . مادر آقایی که روی سر ما جا دارد ، ولی اگر لازم شد باید یک دوره کار آموزی نزد مارگزیده بروم تا مادرشوهر داری یاد بگیرم !

17 - آنتروپید : عکس خودش را در وبلاگش گذاشته . دلش میخواهد در وبلاگم رتبه اول را کسب کند که من از همه میخواهم بگذارند جوان مردم به آرزویش برسد. سر و گوشش میجنبد و مشکوک میزند . در کل نوشته های خوبی دارد .

18 - صورتی : خواهر کوچیکه اینجانب . میخواهیم امیر را به ایشان بیندازیم و از دستش راحت شویم . خیلی درسخوان است و من از این بابت نگرانش هستم ! هر چند وقت یکبار کارگران به ولاگش حمله میکنند و بعد از آن هیچ اتفاقی نمی افتد . آمار خانواده اش را داریم !

19 - محمد : هم رشته ای هستیم و بیشتر درباره درس صحبت میکنیم و از آنجایی که من عاشق درس و دانشگاه هستم وسط بحث یهو جیم میزنم! قرار است کمکم کند تا یک نفر را بکشیم ( از همین حالا بگویم که قاتل منم ). خیلی خوب حدس میزند و من مشکوکم که نکند آشنا باشد !

20 - دوشیزه : خوب و روان مینویسد ، دوست داشتنی و مهربان است و هم پای من در وبلاگ بابالنگ دراز . نوشته هایش را خیلی دوست دارم .

21 - دانشجوی پزشکی : تا به حال فکر میکردم پسر است !!!! هر وقت میخوانمش میگویم کاش دکتر بودم ! صبور و مهربان است .

22 - تارا : قشنگ و فکر شده مینویسد . همیشه دنبالش میکنم اما 50 پست در میون کامنت میذارم ! 


سایر دوستان ، آشنایان و بستگان : نبود اسمی به معنای دوست نبودن نیس .  باقی لینکها را بعدا میگذارم ، چشمانم درد گرفت :(


شنبه 14 آذر1388ساعت 17:20 | نوشته : نـــگــارینــــا |